نهان به قلم معصومه علیایی
پارت سی و ششم :
با دستانی فرو رفته در جیبهای شلوار مشکی رنگش، تکیهی شانهاش را به دیوار کنارش سپرده و منتظر آماده شدن آبمیوههایی بود که سفارش داده بود.نگاهی به بیتا که درون ماشین نشسته و با قدری کج شدن، چهرهاش را روی آینه بغل برانداز میکرد انداخت و سپس دوباره سمت مغازه چرخید.مدتی از شروع کارش در دفتر بهنام میگذشت و این مدت توانسته بود با محیط کارش اخت شود.همراه با خبرنگارها میرفت و عکاسی می

لطفا صبر کنید...

محرابی
0وای بره *** تو داعشیا یا خدا. حق داره بچه بپره تو گلوش منم ترسیدم وای به بیتا طفلک. منون عزیزم ولی ازالان ترسیدم برای میثم که قراره چه بلاهاکه سرش نیاد اونجا